تبليغاتX
انجمن شاعران مرده
انجمن شاعران مرده

دل نوشته های بی قافیه


دوستان عزیزی که دسترسی به فیس بوک ندارند میتونن توی این آدرس نوشته های جدید منو دنبال کنن..

و نگاهشون رو مهمون سوال هام..

http://khonyagar.com/social/profile/mitradatatmd.html

ممنون 


چهارشنبه بیست و سوم فروردین 1391  توسط میترادات   |

 

همه میوه های کاج...در سقوط بلندشان ..میان همان فاصله...رویای بزرگی به اسم درخت دارند..
و ما..
خدا شدن را دوست داریم..
واکسن شده ایم به حال زندگی...شاید خدا می خواهد زندگی را مبتلا کند!!..
و ما پشه های آزمایشگاهی سفید....
ول کرده در قفس اختیار....مدفوع یا عسل!!!
..
نه...شک ندارم که خداییم...ولی علت و معلول را نمی فهمم..
شاید ما خدایانی که توی لوپ بی نهایت افتادیم..
گرفتار هم..شاید پشه هایی که فرمانروایی آسمان ره قباله دادند...
ببین..فرض های تو قبول..
مانده ام خدا بدون من...ما..زمین و همان فرشته های بادی گاردش..برای چه کسی ژست قدرت می گرفت...سیگار برگ دود می کرد..
مثلا فرق یک وجود بی نهایت و یک بی نهیات خالی چیست!!
..
یا شاید ما خوشه های گندمی که خدا کاشته ..آب داده...و حالا هم از بوی نان برشته لذت می برد..
یا اصلا بیوه هایی که فقط تفریح شبانه هستیم...فاحشه...نازا...
بگذریم..
حوصله ات را با مفهوم پیاز مانند خدا سر نمی برم..
خودمان را ببین..
گاهی به خیالمان خلق می کنیم...در کله اهن غراضه روبات ها هوش مصنوعی می دمیم...اتم ها را قاچ می کنیم...
همه چیز را شوت می کنیم به آینده...آینده را به راحتی ساعت مچی جلو می کشیم..
...
می دانی..
دارم به ابتدای هزاره سوم فکر می کنم...منطقی ترش..دارم خیال می کنم..
حرف آخرم را همین جا بگویم...چیزی را از دست نمی دهیم..
انسان های هزاره سوم شاید تعجب هایشان بزرگتر..
خیال هایشان پیچیده تر...
احساساتشان دیجیتالی تر..
مثلا شاید تور خارج از کهکشان تفریحشان..
محافظت از فضای بین ستاره شغلشان..
و یک مریخی خوش هیکل دوست خانوادگی شان...
ولی شک ندارم آنها سکوت را دوست دارند...و خیال را و گریه را..
شک ندارم که آنها هم شاید کمی کش دارتر..ولی می میرند..
گریه می کنند..
مرض روزمرگی گاهی روی حوصله شان چمبره می زند..
و..

ما فقط تجربه می کنیم...حالا یا هزار سال بعد..
می بینیم..می شنویم....حس می کنیم و به تعجب دچار می شویم..
دیدنی هایمان تکراری می شود..و شنیدنی ها و حس هایمان...و زمان تِرِدمیل می شود به سرعت ثابت..
ساده بگویم..گاهی زندگی را حفظ می شویم..عین آهنگی که هر روز صبح گوش می دهیم...عین خیابانی که هر روز پیاده و سواره اش می شویم...عین پاره خط خیالی که هر شب دایره اش می کنیم...
زندگی را چشم بسته می پیچیم...
و همیشه همین طور بود...و هست....
..
دوس دارم زیر گوش همه پیرمرد ها...پیرزن های..و حتی جنین های مرده بگویم..
"چیزی را از دست نمی دهیم"..

-میترادات-

https://www.facebook.com/Thoughts.of.a.single.cell


دوشنبه بیست و چهارم بهمن 1390  توسط میترادات   |

 

لینک جدید دل نوشته های من

سلام به همه دوستان قدیمی..
چون چند وقتی هست بیشتر وقت آنلاینم رو توی فیس بوک می گذرونم بیشتر نوشته  هام اونجا آرشیو شده..
اگر دوست داشتید میتونید اونجا منو مهمون نگاهتون کنید..

این آدرس پروفایل خودم..

https://www.facebook.com/mitradatatmd

اینم صفحه دلنوشته هام..

https://www.facebook.com/Thoughts.of.a.single.cell


منتظر نگاه های سبزتون..
یا حق


پنجشنبه سیزدهم بهمن 1390  توسط میترادات   |

 


باور ندارم آسمان آبی است..

گل از زمین بیهوده می روید..

باور ندارم سهم من از این همه دنیا  همین یک کوچه و یک شهر و آبادی است....

من سبز تر.....بی فکر تر......... ساده تر از حس پروازم..

گاهی درون ذهن خود اندیشه ای دارم لغایت دور..

گاهی درون خواب خود یک آسمان پروانه می چینم

گاهی درون خواب خود تبدیل می بینم..

تبدیل یک سوزن به یک توپ پلاستیکی درون خواب یک کودک

تبدیل یک چاقو به دستۀ یونجه درون خواب یک بره

تبدیل یک دنیا به دریایی بدون مرز درون ذهن یک ماهی 


***

من خواب بال نازک پروانه می بینم 

و دست احساسم برای لمس یک گنجشگ بی منزل 

بیماری تشویش می گیرد..

من از خدای خود ، جز برگی از کاغذ نمی دانم

من محرم راز گل نیلوفر و پیغام بارانم..


***

دیشب..

برای اولین بار از میان این همه شب های مهتابی...

از ماه پرسیدم......عاشقم هستی!!!

او..سر به زیر انداخت......سر تکان داد و گفت آری...  

 بیشتر از آنچه می دانی..


***

آری... شب ها نمی خوابم..

من عاشق چشمان مهتابم..

امشب...... می خواهم برایش شعر بنویسم

تا صبح...

تا یک طلوع دیگر خورشید....

امشب دلم اندازۀ یک کوه ، یک موج طوفانی....یک بغض بی صاحب...

حرف نگفته می گوید درون شعر

امشب دلم همرنگ مهتاب است..


***

من شوق رفتن را همیشه در درون قلب خود دارم..

در لابلای رفتنم در عمق این مقصد پیاپی در کنار پای خود ، احساس می کارم...

بی خاک روییدم...

از عمق جانم سبزه های باغ احساس خدای خویش بوییدم...

آری بدون فکر می رفتم...

دنیا برایم قد یک جا پای دیگر شوق رفتن کاشت

دنیا برایم قد یک پیله و یک پروانۀ زیبا ، تعجب داشت..

دنیا مرا قد نگاه خویش می پنداشت....

ولی ...

ولی انگار سهم من همین  یک کوچه و یک شهر و یک آبادی بی آب ، بی آب است..

چون صبح را هرگز نفهمیدم....

چون با خودم گفتم که صادق باش با درون خویش ، اما...

اما همیشه ابتذالی در دو چشم ساده ام دیدم..

من عشق را هرگز نفهمیدم.....

عشقم میان سایه های شهوتم ،  گم شد...

گوشم اسیر حرف مردم شد...

من عشق را بی لمس زخم عاشقی دیدم...


***

حالا...

حالا  نمی دانم....

نمی دانم خدایم کیست...

نمی دانم برای اشتباهاتم بمیرم یا به فکر لحظه جبران باید زیست....

من راه را از انحراف کوچه های مقصدم فهمیدم و حالا می گویند تشخیص جایز نیست

نمی دانم چرا در ذهن چشمان پر از تصویر زشت من ، همانند حضور تلخ تنهایی اشکی نیست...

چرا من ناخوش احوالم..

چرا از زمان و از مکان و خواب و بیداری .. می نالم..

....

حیف.....

حیف این دو دست مرگ عاقبت من را خواهد برد..

حیف از زمانی که بگویند طفلک کنج غربت مرد...


مرگ......

مرگ یک ماجرجویی برای ذهن انسان های شکاک است..

مردم برای مرگ می گریند...

مردم برای مرگ می ترسند..

من ذهن مردم را نمی فهمم...

مرگ اتفاق خارج از دستان انسان است..

پس ما می میریم......

من هرکه باشم عاقبت یک روز خواهم مرد..

من عاقبت روزی بروی سطح صافی می خوابم

با مهربانی از دو دست مرگ چای خواهم خورد...

......


***

مردم همیشه می گویند که حرفم خالی از رنگ است

آری.... من با مداد مشکی ام شعر می گویم...

تصویر و رویایم همیشه طرحی ، خالی از رنگ است...

تو بوم شعرم را به دست خویش رنگی کن...

قرمز برای لاله ها شاید..

آبی برای آسمان شاید....

سبز رنگ دشت قصه های صاف من ......شاید....


***

ذهنم همیشه  از نمی دانم ......نمی دانم...... پر بود

در لحظه تصمیم........ فکرم در میان جاده های عقل و احساس دلم.... گم بود.

انسان همیشه یک قدم مانده به یک تصمیم

تردیدی از برگشت می گیرد..

من اعتمادم مثل یک ابر بهاری بود....

بی فکر می آمد...

چشمم که در شوق هوای خیس باران نم نمک میشد..

ابر بهاری بی خبر ....بی دستی از روی رفاقت با دو چشمانم  تکان دادن....

می رفت از آسمان .....می رفت.......


***

از خستگی حالم کمی ترد است ...

جوری میان واژه ها،  دنیای خود را برای چشم تو تصویر کردم ،انگاری جهان یک خواب تاریک است

نه.....

در خواب من گاهی قشنگی هست..

رنگ هست....

زیبایی.....

من به تماشای گل و پرواز بال رنگی  پروانه می شینم

من درمیان چشم یک جغد به ظاهر شوم ، جریانی از امید می بینم

من نامه ام را با هزاران آرزو به پای کفتر بی رنگ و زخمی....تردید می بندم

من دست سرد مادرم را در میان نصف شب های  پریشانش می گیرم و می خندم...

زیباست..

زیباست دنیایم....گاهی بدون رنگ.....گاهی چنان رنگی که چشمم تار می بیند..


***

خسته شدم از این همه گفتن..

آخر چه سود از گفتن و گفتن...

چشمان تو بسته..

گوش هایت هم از بس حرف مفت در درونش خوانده اند ....کور اند

من خسته ام از این همین گفتن


 



دوشنبه سی و یکم مرداد 1390  توسط میترادات   |

 

گریه

( نوشته با فکری نیست..فقط مثل یه واکنش فطری وقتی یه موج بزرگ غم رو میبینی..)

گریه هایم کم بود...!!

اشک هایم کم ریخت...!!!

ناله هایم کم به حکم در و دیوار از این کوچه به آن کوچه گذشت!!!

..

پس چرا خاطره هایت هم چنان مال من اند..

تو خودت یادت نیست!!

به تو گفتم همه چیز مال تو هست

همه اش را تو ببر..

قاب های کهنه...

عکس آن خنده که امروز فقط خاطره شد

یک سبد میوه کال رویا

چمدانی پر از آن رخت و لباسی که به خیالم فرصت دیدنشان مال من است

...

همه اش را تو ببر..

راستی برگ های شعرم ..

خط به خط

همه اش مال تو بود

همه اش را تو ببر..

...

من چه می خواهم شعر

من چه می خواهم واژه را نو به تمنای دل تو ساختنم..

...

...

من فقط یک خودکار...چند برگی کاغذ... حجم یک ساز و نفوز یک لامپ

این برایم کافی است

...

تو که بخشش داری ....روی سطح دیوار...همه اش را پر از این روزنه کن...

تا که شاید بشود پنجره گفت

.........


چهارشنبه بیست و ششم مرداد 1390  توسط میترادات   |

 

نبش قبر(هنوز کامل نیست ولی بخونین و نظر بدین)


سخت یادم می آید...

ولی یادم می آید..

در سوت و کورترین کوچۀ ذهنم 

کودکی به چکمه های صورتی 

زیر نم نم باران از شوق پریدن در چاله های پر از آب می خندید 

و می خندید...

و می خندید...

خنده هایش در کوچه می پیچید

با صدای نم نم باران یکی می شد

و بالا می رفتب

بالاتر از ابرها

تا آنجا که....

تا کجایش را بعدها فهمید.......

مثل همیشه خورشید و ماه قهر بودند 

و بی خبر از هم می آمدند و می رفتند

تا آن روزی که خورشید در گرمای ظهر تابستان خوابش برده بود

و مردی که با مشت در را کوبید...

و مادری که در را باز کرد

و ترسید...

و کودکی که از لرزش دست های مادرش ترسید.....

تا روزی که خورشید به دلیل نامعلوم رویش را از زمین برگانده بود

و همه جا سیاه بود

و اتاقی پر از ادم های سیاه...

پیرهن های سیاه...

شلوارهای سیاه...

چادرهای سیاه...

و هزاران گل قرمز پرپر شده

و بوی گلاب و صدای صلوات

و تصویر آشناترین چهره دنیا

ولی با چشم های بسته...

بی هیچ تکانی...

میان هزاران گل قرمز پرپر شده

دیگر هیچ صدایی نیامد

نه صدای صلوات و نه حتی.....

انگار مثل معمولی ترین شب های تابستان

نصفه های شب چیزی کودک را مجبور می کرد به حیاط برود

و کودک سر راهش تصویر آشناترین چهره دنیایش را می دید

با چشم های بسته..

بی هیچ تکانی.....

درست مثل وسط این اتاق سیاه

ولی این بارحس نمی کرد اگر به حیاط برود و برگردد هنوز هم آن چشم های بسته آنجا باشد

بی هیچ تکانی...

و کودک چشم هایش را بست

و باز کردو.......

کسی آنجا بود که بعدها فهمید اسمش خداست

با لباس سیاه سیاه

پوستی به سپیدی ماه

موهای تراشیده و لبخندی مضحک

که با گیراترین چشم های دنیا به کودک زل زده بود و می خندید

کودک گریه اش گرفت و خدا همچنان لبخند می زد

و کودک باز هم چشم هایش را بست

چشم هایش را بست

و بست....

تا روزی که دیگر کودک نبود

و همچنان ماه و خورشید از هم متنفر بودند

و ستاره ها زورشان به خورشید نمی رسید 

و گوشه ای کز کرده بودند

کودک حالا دیگر بزرگ شده 

کفش های کتانی می پوشید و از باران متنفر بود

و لبخندی مضحک جزئی از ترکیب صورتش شده بود

و تنها چیزی که لبخندش را تبدیل به قه قهه می کرد

خواب های خیالی مادرش بود

و می خندید

و می خندید...

و صدای خنده اش بالا می رفت

بالاتر از ابرها

تا انجاکه....

تا کجایش را بعدها فهمید

تا شبی که ماه پشت پرده های سیاه قایم شده بود

و دزدکی نیلوفر های برکه را نگاه می کرد

و کودک حالا دیگر بزرگ شده 

میان چشم های نم گرفته مادرش

کسی را دید که حالا دیگر می دانست اسمش خداست

با لباس سیاه سیاه

پوستی به سپیدی ماه

موهای تراشیده و لبخندی مضحک

که با گیراترین چشم های دنیا به او زل زده بود

و ترسید......

گریه اش پشت پلک هایش جم شده بود

کودک حالا دیگر بزرگ شده

به خدا زل زد

لبخند مضحکی زد

و چشم هایش را بست

و چشم هایش را بست

و بست.....


چهارشنبه بیست و ششم مرداد 1390  توسط میترادات   |

 




باز هم سوار بی نشان شب
یک سبد ستاره می دهد به من
خوشه های دستچین شده
سایه های ته نشین شده
سایه های روشن شب سکوت من در تضاد مبهم درون خویش
قاتل من اند
تازه داشتم با خودم
آن کرشمه های چای ریختن تو در میان لحظه های هم جوار صبح را
با خودم مرور می کردم
و با تصورش مثل یک سیگار لحظه لحظه دود می شدم
.....
حیف....
حیف ثانیه که ناگهان شمار سال شد
حیف گل که در نبود ذوق شاعرانگی
در دو دست عاشقان قرن بیست ویک
با جسارت تمام...آن خطاب شد
.......
راستی چرا زمان نظاره می کند عبور خویش را
یا خدا چرا بدون واسطه به من نشان نمی دهد حضور خویش را
خسته ام...
خسته از سوال های بی جواب
خسته از عبور بی سکون و جاده های تا هدف خراب
من چرا میان چند خط تمام می شوم
.....
دائما کسی درون دشت ذهن من
دانه دانه بره می کشد برای خویش
بره های ناز
روی دشت های تا که چشم کار می کند وسیع و باز
بره ها سفید
هیچ کس میان دشت آرزوی من
هیچ وقت..
هیچ وقت.... چشم هیز گرگ را ندید
....
شب حراس بارور شده ...
شب سیاهی بدون مرض روبروی چشم ادم است
شب.....
هزارها هزار پولک سفید..
روی سطح نرم دامن است
....
در میان جنگل سکوت
قد سایه ها بلند...
شکل ترس من بزرگ
دست من شبیه سینه کبوتر سپید
لرزشی خفیف می کند
شب شبیه یک مه غلیظ و سرد
از هوای آسمان هستی ام عبور می کند
جیغ های ان زن درون قصه های شب
تا به عمق استخوان رسوخ می کند
......
کاش می شد از شمار سال های عمر خویش کم کنم
کاش می شد از سوال های بی جواب
کاش می شد از عبور لحظه های این عذاب
حیف...
حیف کشتنم مرا تمام می کند


سه شنبه بیست و هشتم تیر 1390  توسط میترادات   |

 

خدا و تنهایی من


 

بازهم ذهن من مخشوش است

پی امکان خدا

پی یک زنبوری که اطراف سرم می پیچد

آسمان گوشه ای از خاک خداست و خدا...

می توان گفت خدا امکانی است که به اندازۀ یک دانۀ کاج

دوست دارد که میان دل تو میوه دهد

می توان گفت خدا چتری از باور شادی بخش است ،که میان ریزش قطرۀ شک

دوست دارد همۀ سقف تو را شکل دهد

و خدا مفهومی است که میان چشم یک پروانه

وقتی از روزنۀ پیلۀ خود

آخرین صحنۀ این دنیا را می بیند پنهان است

و تعجب

و تعجب بهترین شکل محبت به خداست

وقتی از روی تعجب تو به دریای کران می نگری

یا که با یک قایق

از میان صف امواج تنش می گذری

این تعجب ، بهترین حس تو است

راستی زیبا نیست که خدا از نظر رهگذران پنهان است!!

من شما را که نمی دانم اما

گر خدا قابل دیدن بود، طبق عادت،من به دنبال همان

تکۀ زشتی او می گشتم

به گمانم اشتباه است که آنها که خدا را دیدند ، چشمشان بسته نبود

پس چرا اینقدر می گویند که خدا این را گفت

و خدا آن را خواست

اصلا من هنوزم که هنوزست نفهمیدم که خدا یک شعور است

یا که یک نظم عظیم

 

باز هم ذهن من مخشوش است

پی امکان خدا

پی یک زنبوری که اطراف سرم می پیچد

هرچه می نوشم از این ظرف نمی دانم هایم

باز هم لبریز است

به گمانم این همه عمر، برای حل این سیل سوال ناچیز است

 

زندگیم این است

من

نمی دانم هایم

و خدایی که به اندازۀ شب تاریک است


چهارشنبه چهارم خرداد 1390  توسط میترادات   |

 

خواب


دوش خوابی دیدم

از شب یک کوچه

که جدا از تجدید تا خود صبح شده ، خالی از رهگذری بود که شب را فهمید

گاه گاهی که نسیم سردی

گیس های بید مجنون دلش را توامان می پیچید

از گذر کردن خفاشی شوم ، دل من می ترسید

کوچه ها سرد چو رگ های گل خشک شده ، خالی از عاطفه بود

و جنون پشت دیوار بلند عاقبت های خوشم ، فکر یک عارضه بود

هیبتی وحشت زا پشت پرچین دل نازک من می جنبید

و میان رعشۀ دست دلم

ترس مرموز و بدی چمبره زد

***

هیبت شوم مرا کرد نگاه

و میان او و من    کوچه آن رنگ کمی هم که نداشت ، از رخش ساده پرید

او صدا کرد مرا

و کسی سنگ بدست

و به دنبال نفس های سبک   مثل یک خشم دوید

هیچ کس

هیچ نبود

دست لرزان تنم   سایه هم هیچ نداشت

او که آمد نزدیک

پردۀ نازک و تنهای دلم ساده درید

کاش...

کاش...

شب هجران دلم باز هم صبح شده

و یقین در ته این کاسه شک

باز هم کفر شده

هستی ام دور از من    ولی از نور همین صبح به من نزدیک تر است

 

آه ای خواب دراز

آه ای زخم بد سینه گداز

اندکی هم که شده    با دل عاشق من ساده بساز

***

من به مانند صدای یک رود

شایدم مردی که به خیال خوش خود ، اهل این خاک نبود

من....

من...

من نباید بروم

من چو این شاخۀ گل

من چو این بوتۀ سبز رویا

من به مانند همین سبزی دشت ، متعلق به همین خاک هستم

متعلق به همین آبادی

متعلق به همین جا که در آن بچگی هایم را گم کردم

***

شبی از این شب ها

یک نفر می آید

و نفس های مرا می دزدد

و درآن لحظه دلم بی گمان آزاد است

مثل یک قاصدک ناز و سبک

مثل یک عقل ، پراز موج حواس

مثل یک بی فکری

 

من نباید بروم......


شنبه ششم فروردین 1390  توسط میترادات   |

 

من و هستی


سلام به همه دوستان.بازم معذرت از تاخیرم.امیدوارم بتونم جبران کنم.این نوشته خیلی قدیمیه چون جدیدا چیز خاصی وقت نشد بنویسم.و یه تقلید از استاد پناهی و شاهکار منو ونازی هست.امیدوارم با نظراتون منو تشویق به بیشتر آپ کردن کنین.در پناه خدا یا حق راستی عیدتون هم مبارک



میشه توو  تموم دل تو باغچه کشید

میشه چند ساعت توو  چشات زل زدو هیچی ندید

میشه توی بالاترین نقطه کوه سیگار کشید

میشه با پول گوشواره های تو همون فندک عتیغرو خرید

البته اینو بگم قول میدم بعدش اونقد کار کنم که برات قشنگترشو بخرم

اصلا بعد پولدار شدنمون هرجای دنیا که بگی تورو میبرم

میریم توی ساحل انتالیا با هم عکس میندازیم

یا اصلا بغل خونۀ نیچه یه خونه میسازیم

من قول میدم همه شبا زود بیام خونه

به خدا قول میدم روز تولدت یادم بمونه

وقتای بیکاریمون یه دور منچ با هم دیگه بزنیم

هیچ چیزی رو   حتی علاف های هرزرو از توو باغچه نکنیم

اونقد بچه هارو لوس میکنم که به تو بوس ندن

*سلام صبح بخیر چقد زود پا شدی

بهشون یاد میدم که ادمای دروغگو خیلی...

*گفتم سلام حواست کجاست!!

سلام هیچی داشتم فکر میکردم

*به چی؟

هیچی همینجوری

*داشتی با کی حرف میزدی؟

داشتم با کی حرف میزدم!!!!!

با خودم

داشتم خودمو حالی میکردم که چرا عاشقت شدم

داشتم واسه آخر هفتمون برنامه می چیدم

داشتم برا آیندمون خوابهای خوب خوب می دیدم

یادت میاد!!!!

اون اولا فکر میکردی من چقد بدم

بعضی وقتا خندم میگیره چطور به این آسونی مختو زدم

انگار هنوز باورم نشده که.....یعنی

باورم نمیشه تا همیشه فقط مال منی

*باز خواب بد دیدی؟

*چیزی شده؟

حواست کجااااست

گوش نمیدی چی میگم

خواب های بدم دیگه تموم شده

روزایی که بدون تو گذشته بود از عمر من حروم شده

میشه یبار دیگه دستاتو بدی بگیرم؟؟

میشه قول بدی بی تو هیچ جا نمیرم!!!

*اااااا   پاشو برو صورتتو بشور من برم صبحونه بچینم

من اول باید به جوجه کاسکوم دونه بدم

باورت نمیشه بعضی وقتا حسودیم میشه به خودم

*اوففففف باز هم نباتمون تموم شده!!چایی شیرین میخوری؟؟

من از چایی شیرین متنفرمممممم

*تو هم خیلی سخت میگیری هااا چه فرقی میکنه!!!نبات از شکره!!

چه فرقی میکنه!!!چه فرقی میکنه!!!

به نظر تو فرقی نمیکنه فلسفرو بفهمم یا ارسطورو

واسه رد شدن از اقیانوس سوالام قایقو بردارم یا پارورو

آدم با یه سرما خوردگی نمیمیره

ولی با یه سوال حل نشده دلش بدجور میگیره

*نمیدونم چه ربطی به حرفای من داشت ولی....بگذریم

*بیا بشین صبحونتو بخور

*پرندرو چرا آوردی سر سفره؟

اولا این پرنده نیست اسمش نباته و بچۀ منه

بعدشم یکم دیگه به خودت زحمت بدی اخلاقت میشه کپ ننه

*اخلاق من؟؟؟؟؟

*شاید ولی فرقش اینه که تو به بعضی حرفای اون گوش میدی ولی من....

تا حالا فکر کردی مورچه چرا عاشق نمیشه

در عوض خروس همسایه روزی چند بار بابا میشه

من فقط برای تو هر شب ستاره می چینم

من یه شب اگه پیش تو نخوابم کابوس می بینم

کی دیده تا حالا از آسمون صاف بارون بباره

اگه یکی اول حرفاش بهت نگه عزیزم یعنی دوست نداره؟؟؟

*خبب....نه...میدونم منظورت چیه ولی وقتی یکی بهت بگه دوست داره دلت قرص تر میشه

نه گلم

وقتی یکی دوست داره فقط باید بهش زل بزنی

وقتی توی چشات نگاه میکنه دل از همۀ دنیا بکنی

شاید مثله فیلما هر روز توو چشات نگاه نکنم و نگم دوست دارم

اما شده یکی از این روزا از در بیام توو  و واست گل نیارم؟؟!!

*خب نمیدونم چی بگم

*راستی امروز چی دوست داری نهار درست کنم؟؟

ای وای...

من دارم میگم به گذشته مطمعن نباش تو از آینده لالایی می خونی

به خدایی که فقط یدونست تو همه شعرای سهرابو نمیدونی

من الان توی لحظه ای که داره میگذره انگار که گمم

توو همین یه ثانیه    دو ساعته دارم منو ثابت میکنم به خودم

خسته شدم از بس الکی باید سر خودم داد بزنم

من چرا باید یکی یکی نارنجای رسیدۀ باغ خونمونو بکنم!!!

کاش میدونستم توی بازی زندگی کی ماته و کی کیشه

نمیدونم اون روزی که من از پیشت میرم کی عاشقت میشه

*هووووی حواست باشه چی میگی!!!!

نه ...نه    خیال بد نکن

من نمیزارم هیشکی تورو ازم بگیره

هیچ وقت بهار توی وجود کاج قلب من نمیمیره

*خب دفاع خوبی بود ولی دیگه تکرار نشه

حوصله داری برات یچیزی تعریف بکنم؟؟

*الان سر میز صبحونه ایم هاااا!!

کوچولو بگم؟؟؟

*من در حالت ریکورد قرار گرفتم

خبب

دیروز عصر که داشتم برمیگشتم خونه

یه پیرمرد توی کوچه دیدم که با خودش میخونه

سه ساعت توی کوچه وایساده بودمو باورم نمیشد به چششم

من از بچگیم از دنیا متنفرم چه برسه به این که پیر بشم

......

(ادامشو هنوز ننوشتم)

 


چهارشنبه سوم فروردین 1390  توسط میترادات   |

 


سلام به همه دوستان،معذرت که یمدت نبودم . این مطلب یا بهتر بگم سطر اول این مطلب چیزی است که بر خلاف همیشه از کابوس نصف شبم یادم مونده بود.خیلی دوست دارم نظرتونو راجبش بدونم.سربلند و پیروز باشید


من آتشکده ام را زیر آب خواهم ساخت

آنگاه که در نطق جهانی ام

کلمات کهنه در لحن نو اندیشی ام ذق می زنند

و همه حاضران بی ارزشترین پچ پچ ها را ترجیح می دهند

آنگاه که باید همچون سوفی، منتظر باشم تا خدایم را

وجودم را

تفکرم را

پیر مرد مرموز فلسفه دان به من ثابت کند

آنگاه که سطح نرم و سپید ابرهای آسمان رویایم

در این شب های ابدی دیگر سیاه سیاه شده است

***

من آتشکده ام را زیر آب خواهم ساخت

و حتی وقتی مرا به سلیب می کشید

ذکر بخشش شما را ناتمام نمی گذارم

   ***

این است قانون من برای ادامه حیات

هرگز تنهاییت را با هیچ قناری زندانی تقسیم نکن

بگو و بگو و بگو

گرچه یقین داری آنها باور نمی کنند

***

من آتشکده ام را زیر آب خواهم ساخت

و برای تک تک انسان هایی که خیالات پریشان دارند

کارت دعوتی می فرستم به عنوان

((شبی بدون کابوس))

***

به همین چشم های شسته ام قسم

من یک وجب هم از این همه آسمان دلگرمی های بشری سهم ندارم

تنها بودم ، تنها هستم و می خواهم تنها باشم 

جدا از معجزۀ تنوع افزایشی رنگ ها

جدا از تلولؤ رقص نور بر پوست های برنزه

جدا از سیاست حقوق بشر با ضمانت اجرایی گلوله

به جای عینک های تار، من باید یک جفت خورشید به چشم هایم آویزان کنم تا تاری دنیایم نگاه مرا اذیت نکند

***

خسته ام

جاذبۀ مرگ آن چنان حریصانه مرا بطرف خود میکشاند 

که چیزی به جز برق سیاهی چشم هایت ، مرا به این دنیا وابسته نمی کند

***

زندگی باید کرد

زندگی باید کرد

ساده از سخت جداست

پای این دلتنگی ، زیر آن حجم بلند

یک نفر اسم مرا کرد صدا

و صدایش مثل یک همسایه ، یا صدای بچگی های دلم

یا صدای پر پرواز خداست

زیر این دریاچه، آتشی خواهم ساخت

قد یک کوه بزرگ

قد یک عصر دراز

قد یک حجم جنون ، که به یکباره به پا خواهد خاست

من دلم دلتنگ است

به گمان همۀ مردمکان این شهر ، قلب من از سنگ است

***

زیر این دریاچه آتشی خواهم ساخت ، شعله ورتر ز دل سرخ خودم

زیر این دریاچه  من نفس می کشم از عمق وجود

زیر این آب وسیع آتشی خواهم ساخت از گِل بی رحمی

***

من به پا می خیزم

و جدا خواهم کرد سایه را از دل ها

بوسه را از لب ها

من به حکم آتش بت شکنم ، ارتقا خواهم داد خود زنی در تب ها

من به پا می خیزم یک شب از این شب ها

من به پا می خیزم یکی از این شب ها

 







شنبه سی ام بهمن 1389  توسط میترادات   |

 

خواب

دیشب پس از یک روز دلشوره

پس از یک سال دلتنگی

پس از یک عمر خود را با دو دست آرزوهای دلم کشتن

                                                            دلم خوابید

میان خواب من تصویر دشتی بود    سرسبز و بدون مرز

              و یک خانه که انگار قد یک دنیا برای زندگی جا داشت

وخورشیدی میان آسمان خواب من پیوسته می چرخید

                                                         که مثل شمع

                                                            وشاید چشمه ای بی وقفه می جوشید

میان خواب های ناخوشم شعری است که روشن می کند شب های تارم را

و خوابم بوم خوش رنگی است که دستی تصویر کرده در درونش روی یارم را


چه بی تابم..........

..........................


چهارشنبه پانزدهم دی 1389  توسط میترادات   |

 

خواهرم

فراموشم نکن خواهر

فراموشم نکن ای سایه سار سبز دلتنگی

فراموشم نکن ای آنکه با تصویر زیبای گل نرگس وآواز قناری های احساس دلم همرنگ همرنگی

فراموشم نکن ای آخرین محرم به قلب من

فراموشم نکن ای آنکه در اوج هزاران ترس و دلشوره چو مرحم گشته ای بر زخم قلب من

فراموشم نکن خواهر

اگر از دست احساس دلم دوری

اگر بر بی وفایی های قلب بی احساس من بدون حرف مجبوری

اگر من این چنین بی کس و تنهایم

اگر با این همه دستان سردرگم فقط دست تو را دارم

اگر تنها همین شعر است که احساس دلم در عمق آن جاریست

اگر در این همه خوشبختی دنیا فقط دستان من خالیست

نمی دانم......

هزاران کاش و اما خفته در جانم

هزاران ترس و دلشوره که جاری بود در هر لحظۀ شب های ایمانم

درونم ساکت و سرد است

دو چشمم ثابت و زرد است

هزاران خواب اینک با دو چشم باز می بینم

هزاران آرزو در بارش باران ناکامی

هزاران شعر در تفسیر نادانی

فراموشم نکن خواهر

فقط تنها تو را دارم

میان این همه زندانی وحشی

فقط تخم محبت در دو چشم ساده و سبز تو می کارم

فراموشم نکن خواهر

 

 


سه شنبه هفتم دی 1389  توسط میترادات   |

 


دلم از دست خودم دلگیر است

دلم از دست خودم میسوزد

از دروغی که به اندازه یک سایه شب سهمگین است

دارم از دست خودم میترکم

از درونی که به اندازه یک قلب سیه غمگین است

کاش

کاش

نه ارزو باز بس است

کاش ها کافی بود

باید از دست خودم سر به بیابان بنهم

نه بیابان دل از بودن تو بستن و حیف

نه

آن بیابان که در آن هیچ کسی فکر خودش نیست که نیست

آن بیابان که در آن سایه کم است

آن بیابان که در آن شعر بس است

باید از دست خودم ساده شوم

هیچ سازی به اندازه دل من در غم دوری دلت کوک نشد

سخت بودن کافی است

نه خدا با من و احساس دلم  ساده گرفت نه معانی خدا

سیصد و شصت و سه روز

سال دیگر کافی است

قرن رویای دلم نیمه شده

و جهان در نظر چشم دلم تیره شده

بودن از عشق تهی  است

گفتن از حس تو نیست

زندگی سایه شب را به تمنای درون چیدن نیست

زندگی تاریکی است

زندگی در غم تو بودن و بودن  و دگر با غم تو ساختن است

و در این بین شاید مرگ دردناکترین لحظه تکمیل تو است

هستی ام با دل من صادق بود

لا اقل دلم از هستی رویایی خود هیچ حرفی نشنید که بجز عشق سعی در معنی بهتر بکند

بیش از این گفتن از احساس دلم جایز نیست

چون دلم قادر نیست

چون دلم با دل نیست

شعر گفتن کافی است

شعر گفتن کافی است

 



شنبه بیست و نهم آبان 1389  توسط میترادات   |

 


تصاوير زيباسازی ، كد موسيقی ، قالب وبلاگ ، خدمات وبلاگ نويسان ، تصاوير ياهو ، پيچك دات نت www.pichak.net

چه کسی از بغل بودن تو لاله نچید

یا که در بودن سرسبزی تو    عشق را تازه ندید
پس چرا رفتی تو
زنده ام گرچه به زور
می روم گرچه نه دور
پای کاج کوچه می نشینم و به اندازۀ یک حجمۀ راز
بی خود از خواب نسیم کوچه   بی صدا می گریم
دیدن روی تو در بوم خیال کافی نیست
لمس باید کرد بودنت را        بی خود از طاقت صبح

چادر تار شبم باز هم پاره شده
حد دلتنگی من باز بی اندازه شده
چه کسی حال مرا می فهمد
خنده های زوری
چشم را وا کردم بعد یک خواب بلند
بازهم حس عجین دوری
هیچ کس
هیچ کس خواب مرا خواب ندید
هیچ کس حرف مرا راز ندید
هرچه آرزوهای خوشم بود پرید

مادرم می گوید بی صدا شعر بخوان
اینقدر با خود و دلتنگی خود راه نرو
من به او می گویم شعر یک موسیقی است
من به جز شعر و همین دلتنگی فکر دیگر نکنم
در میان شعرم
بار خود می بندم
و میان شب دلتنگی خود
گاه یک روز پراز پرتو نور
گاه یک دشت وسیع
گاه یک سرو بلند
و دراین بین گاهی آواز خوشی با دل خود می خوانم
من میان شعرم
از همین پستی خاک
تا بلندای حواس
تا همان جا که زمین مثل یک تیله جادویی بی صدا می چرخد
تا هرانجایی که بخواهم
می پرم تا ته اعماق خدا
من دلم را بی وزن
بی خود از عقدۀ تکمیل زمان
به نسیم خواهشت می سپرم

باز هم مخزن افکار پریشان دلم پاره شده
چه کسی حس مرا فهمیده
نکند خاطر او باز از دست دلم رنجیده
بعد هر خندۀ شادی شاید گریه ای خوابیده
کاش می دانستم چه تصاویر بدی از دل من در دل او ضبط شده
چه کسی گفت هواهای خوشش از دلم من حذف شده
من بیادش هستم فارغ از این دوری
فارغ از فاصله ای که به دستان لطیفش دارم
من بیادش هستم فارغ از لحظه که بی درک دلم می گذرد
او مرا می فهمد
او مرا می داند
بی خود از همهمه ای که درونش گم شد او مرا می خواند
آه ای هستی من
دل تنگم خون است
هرچقد از دل من دور شوی     باز احوال دلم مجنون است
و همین بودن من      به همه خاطره های خوش تو مدیون است
پس چرا منظرۀ باز دلم تار شده
هرچه غم بوده در این صافی دشت   باز با حس دلم یار شده
و هواهای خوشم در شب دلتنگی تو خار شده
خسته ام
خسته از عمق وجود
خسته از سختی این راه و عبور
خسته از دربدری
خسته از گفتن حرفی بی خود
فارغ از حوصله ات
شده از هر گذری
بی صدا رفتی تو
بی خود از خواهش من

بازهم زخم بد فلسفه ام باز شده

فلسفه یک علم است
که به اندازۀ یک شاخه گل به تو می فهماند
زندگی دست خداست
فلسفه می گوید  که تعجب بهترین حس تو است
نه
حس نکن فهمیدی
گل نرگس وقتی احساس تورا می چیند خالی از فلسفه نیست
وقتی من فلسفه را می خوانم بیشتر می فهمم
که تو از شهر مثال آمده ای
من همان لحظه اول انگار
اولین بار نبود که تورا می دیدم
من تو را می دیدم و درآن دیدن تو
در میان دشت رویای خوشم گل دل میچیدم
گوش کن ای دل دلتنگی من
عشق را ساده نگیر
بی خدا راه نرو
بی اذان شعر نخوان
در شب تنهایی بیش از این سایه نچین
باز حس دل من دنیای است
شعر گفتن کافی است
شعر گفتن کافی است


چهارشنبه نوزدهم آبان 1389  توسط میترادات   |

 

ناگهان چقدر زود دیر می شود

چشم هستی ام که تشنۀ نظاره کردن چشم های خسته ام شده

ناگهان چقدر زود

از نگاه ساده و قبول عشق من

عاجزانه سیر می شود

این نگاه های بی جواب

این عوض شدن از آن حضور و این سراب

آن خوشی و سرخوشی در آن گذشته  و این شعور داعما خراب

اسب رام گشتۀ دلم به دست هستی اش

               فارغ از بهار و دشت سبز

                      باز در میان ظلمت شب سکوت

                                       بی خودت از سوار خویش

                                             با دوست مبهم گلایه های ناتمام

                                                    همچو هر شب نبودنش اسیر می شود

شب که می شود دلم به فال غربتش

    شب که می شود دلم به یاد صحبتش

               شب که می شود دلم میان این همه سکوت می شود اسیر سرنوشت

                      شب به حکم دست های بسته و غم نبودنت

                            مثل یک خدای تازه در میان عرش قدرتم دلیر می شود

گریه از نبود بودنت کم نیست

   گریه از قبول حسرتت کافی است

          گریه از نبود اشک

                گریه از حجوم بغض

                  گریه را نباید از درون کم کرد

بودنت کم است و عشق من میان رفتنت

       همچو عشق های بی جواب

               بی خود از گذشته های رفته اش           عزیزتر می شود

زندگی طعم ترشی است باقی

       در میان لب و دندان هستی دلم

                  زندگی را ساده باید طی کرد

وقتی از راه خسته می شوی بدو

طعم تلخ و ترش زندگی با خیال نبودنت

                      جالب است که روز به روز برای زبان دلم لذیذتر می شود

این همان جهان روحانیست

     این همان زمان جبران است

         این جهان و این زمان به رغم کوچکی برای خیال من

                در برابر پاهای بی رمق و خسته ام عظیم تر می شود

کی میشود بی گلایه زندگی کرن

    کی میشود بدون ناله بندگی کردن

            کی می شود هستی ام مرا آرزو کند

سطح زخم خورده دلم با نوازش دست های با محبتش

            فارغ از گذشته              

                         هر روز لطیف تر می شود





دوشنبه دهم آبان 1389  توسط میترادات   |

 

صبح زود

باز هم صبح شده و من زندگی را با نون پنیری آغاز می کنم و اندکی گردوی کهنه

لباس های تمدن هزاره سوم را که تازه خریده ام می پوشم و کفش های نو اندیشی را به پا می کنم

صبح است و جز آنهایی که به اجبار بیدار شده اند همه در رویای خود سرگردانندو خیابان با سکوتش حجوم رهگذر های عصرانه را غصه می خورد

من هم سعی می کنم با صدای کفش هایم سکوت خیابان را بشکنم و غصه اش را تسکین دهم

اگر خوب به اطرافت توجه کنی جریان زندگی را درک خواهی کرد

کودکی که با چشم های خواب آلود، از خانه اش بیرون می آید درحالی که از ترس دیر رسیدن به مدرسه لقمه هایش را در حال دویدن می خورد

یا مردی به نظر سی و چند ساله که با وسواس خاصی نسبت به ، به هم خوردن خطوط اتوی کت و شلوارش ، با اخمی نامانوس روزی پر از خستگی را آغاز می کند

به ته خیابان که میرسم پیر زنی با نانی در دست آهسته آهسته قدم بر می دارد و زیر لب چیزی می گوید که مفهومی برای من ندارد

ولی من حدس می زنم خیلی زودتر از آفتاب بیدار شده است که با این سرعت تا نانوایی رفته و نان در دست بر می گردد

من از سردی هوا دست در جیب راهم  را ادامه می دهم و به ابراز وجود زندگی لبخند می زنم

صف اتوبوس امروز انگار کمی خلوت است و وقتی همۀ آنها از دور به من زل می زنند  من با نگاهم به آنها قول می دهم که زودتر از آنها سوار اتوبوس نشوم

از میان همۀ آنها پسرکی که در ته صف همراه با مادرش ایستاده هنوز نگاهش به من متمرکز است

من به او نگاه می کنم و لبخندی می زنم ولی او بی توجه به من ،  به کفش هایم خیره می شود

من هم همراه با او به کفش هایم نگاه می کنم

کمی که نگاه می کنم برای خودم هم عجیب به نظر می رسد . چرا کفش های من اینقدر بزرگ به نظر می رسد

حتم دارم که آن پسر در این فکر است که آیا پاهای من به بزرگی کفش هایم هست یا نه

خم می شوم بند یکی از کفش هایم را وا می کنم و آن را از پایم در می آورم و با نشان دادن اینکه به ظاهر سنگ ریزه ای را از آن بیرون می اندازم دوباره کفشم را می پوشم

در این بین کاملا تمرکزم روی نگاه پسر بچه بود. انگار درست حدس زده بودم چون او اصلا به کفش هایم نگاه نمی کرد و فقط پای مرا نگاه می کرد

و حالا که خیالش راحت شد بی خیال از من و کفش هایم با مادرش پچ پچ نامفهومی را آغاز می کند

اتوبوس از دور نمایان می شود و همه ما سوار اتوبوس می شویم و به دلیل پر شدن صندلی ها من سرپا می ایستم

البته پسری ظاهرا  پانزده ساله با تمام سخاوت صندلی خودش را به من پیشنهاد می دهد ولی من از این همه ادبش تشکر می کنم و راحتیم را به او اطمینان می دهم

ادامه راه مثل هر روز و در محو شدن در پیاده روهای پر از ذوق برای قدم های نا موزون جمعیت چند ساعت بعد ، سپری می کنم و دو ایستگاه بعدتر درس روبروی پارکی در آن طرف خیابان پیاده می شوم

اینجا جایی است که همیشه یا اندکی کمتر از همیشه همدم صبح زود من است

آنقدر زیباست که همان نگاه اول این چند سال همیشه برایم جالب بود و طراوتی که صمیمانه مرا در آغوش می گیرد

قدم زدن همیشه لذت بخش است

ولی زیباتر از قدم زدن در میان شلوغی عصرانه خیابان و بازارها

قدم زدن در میان سنگ فرشی خلوت که ویترین پر از احساس تازگی و درخت های که سبزی رنگ سبز را دیکته می کنند

روح را قلقلک می دهد

و اگر در این میان نفس عمیقی بکشی تازه  فارغ از همۀ لغت نامه ها و بی هیچ تخصصی در واژه شناسی

لذت را برای خودت معنی خواهی کرد

راستی از صداها غافل نباش

اگر مناظر تو را درگیر می کنند چشم هایت را ببند.

صدای هیاهوی شهر غلبه ای انکار نشدنی دارد ولی آنقدر هم شانس نمی خواهد تا صدای گنجشکی ، کلاغی،....از میان این همه بوق ممتد ماشین های بشنوی

خسته نیستم ولی روی نیمکت همیشگی ام می  نشینم و به فکر فرو می روم

به راستی چرا هجوم اندیشه آدمی را به این همه کهولت دچار می کند

چرا هر قدر که می خواهیم زندگی را برای جسم آسان تر کنیم آن را برای روح غیر قابل تحمل تر می کنیم

این ها را به جمع سوال های پاسخ نداده ام اضافه می کنم


دوشنبه سوم آبان 1389  توسط میترادات   |

 

قلب شادیم شکست

قلب تو چو قلب من شکسته است

قلب ما در ارزوی وصال آن کسی است که رفته است

چشم ما در انتظار دیدینش

       در میان این زمان نا تمام

               فارغ و بدون چشم بر هم زدن

                         نشسته است

او که همچو یک فرشته بود

او که پاک پاک بود و از میان چشمۀ محبت خدا سرشته بود

او که در میان برگ برگ دفتر غزل

از تمام لحظه های در میان ما گذشته و از رفیق عشق خود نوشته بود

او که صاف بود چو آب

او که در میان سردی نسیم  غصه ام

     آتشی زبانه دار و گرم ونرم

              در میان آغوشش نهفته بود

او که شاد بود

     به شادی تمام لفظ زندگی

              همچو شاپرک که شادمانه پر کشید از میان دام پیلگی

او پر از نماز و روضه بود

او که درمیان این همه بلندی صدای شعر

                                        فکر موعد اذان کوچه بود

او ولی هبوط کرد

او ولی هبوط کرد با تمام خاطرات خویش

درد رفتنش میان بند بند هستیم کشیده می شود چو نیش

او که رفت قلب شادیم شکست

        این صدای بی رفیق مانده ام

                     دل به هیچ ذکر آشنای گرچه با محبت غریبه ها نبست

او که رفت

پای ثانیه از دویدن زمان زندگی خسته شد

درب باز ماندۀ دلم میان بودنش     در برابر تمام این نگاه های با محبت دروغ      بسته شد


کاش بودنت میام ما چو عمر گل نبود

کاش سینه ام برای گفتن حرف ترش کرده اش دو دل نبود

کاش غم برای خرد کردن درخت طاقتم مسر نبود

کاش هستیم برای آشنا و دوست       و چشم مادرم مهم نبود

کاش و کاش

اما تو که رفته ای

من که بی تو مانده ام چه حیف


وقتی از میان کوچۀ زمان پیاده می روم

وقتی از همین دچار گشتن دوبارۀ خیال بچگی

وقتی از فصول مبهم حضور

عاجزانه می پرم


بی خود از خودم نکن خدای من

من نه عاشقم نه عالم زمان خویش

من همان نشانه دار

من همان عزیز عزت محبتت

من همان مسیر بی عبور مانده ام

بی خود از خیال چشم را نبند

دل نکن ز مبحث هبوت آدمی

در توان بی نهایت زمان گم نشو

عشق را بگیر

در میان دشت عاشقی رها کن این خیال بودن بدون یار را

این همه سکوت بی خود است

وا کن این گره ز تکیه گاه چانه ات

در ندای من

پاسخی بده که من یقین کنم که می توان شنید


گاه در میان خواب ساده ای

سخت یاد تو مرا عذاب می دهد

گاه یک نظر خیال تو

بی شمار سوال حل نگشته را جواب می دهد

گاه یک نگاه مبهمت

      خواب لمس کردن تو را به آب می دهد

این همه نبودنت کنار دست قلب من

            بوی بودن و نگاه کردن سراب می دهد


خواندن دعای زندگی بس است

خویش را جدا کن از مسیر تکامل زمان


کاش می شد خندید

کاش می شد خندید وقتی از دست دلم دوری تو

کاش

کاش

اما تو که رفته ای

 


پنجشنبه بیست و نهم مهر 1389  توسط میترادات   |

 

یادگاری از همه عمرم

 این مطلب از من نیست فقط یادگاریست از همه عمرم

**********

به کلينيک خدا رفتم تا چکاپ هميشگي ام را انجام بدم
فهميدم بيمارم...
خدا فشارم خونم را گرفت معلوم شد لطافتم پايين اومد
زماني که دماي بدنم را اندازه گرفت دماسنج 40 درجه اظطراب رو نشان مي داد
آزمايش ضربان قلب نشان داد به چندين گذرگاه عشق نياز دارم
تنهايي سرخرگهايم را مسدود کرده بود
وآنها ديگر نمي توانستند براي قلب خالي ام خون برسانند
به ارتو پد مراجعه کردم
چون نمي تونستم کنار دوستانم را ه بروم
يا آنها را در آغوش بگيرم
بر اثر حسادت زمين خورده بودم وچندين شکستگي پيدا کرده بودم
همين طور فهميدم که مشکل نزديک بيني دارم
چون نمي توانستم ديدم را از اشتباهات اطرفيانم فراتر ببرم
زماني که از مشکل شنواييام شکايت کردم معلوم شد
مدتي است صداي خدارا آنگاه که در طول روز با من صحبت مي کند
نمي شنوم
براي تمام اين مشکلات خداي مهربانم به من مشاوره رايگان داد به شکرانه اش
تصميم گرفتم به محض ترک کيلينک
تنها داروهاي حقيقي ام که او در کلمات راستين اش
برايم تجويز کرده مصرف کنم:
هر روز صبح يک ليوان قدر داني بنوشم
قبل از رفتن به محل کار يک قاشق آرامش بخورم
هر ساعت يک کپسول صبر يک فنجان اخوت
ويک ليوان فروتني بنوشم
زماني که به خانه بر مي گردم
به مقدار کافي عشق بنوشم
وزماني که به بستر مي روم
دوعدد قرص وجدان آسوده مصرف کنم
تسليم غصه نا اميدي ويا هر چيز که در حال حاضر با آن دست وپنجه نرم مي کني نشو
خدا مي داند شما چي حسي داري

**********


یکشنبه بیست و پنجم مهر 1389  توسط میترادات   |

 


چشم را باید بست

وقتی از منظره تار جهان دلگیری

وقتی از خایش این نان بیان دلسیری

کاش عشق من و احساس دلم

در خیال مردم شهر تو بازیچه نبود

کاش این خواب بلند

کاش این سایه و این دلتنگی

کاش این حجمۀ اشک

در خیال دل تو

آب باریکه نبود

چه کسی بود که من را دزدید

چه کسی بود که من را دزدید از خیال دل تو

و تو در نازترین لحظه خواب    حجم مفقود مرا ترسیدی

منه گم گشته ولی    ساده تکرار شدم

                              سخت فهمیده شدم

                                  و به ناچار به خود فهماندم

                                       گم شدن فاصله ای تا عشق است

تو اگر فهمیدی دل من را چه کسی برد بگو

من خودم میدانم با گناهش چه کنم


دیدن خواب جهان کافی نیست      زندگی باید کرد

باید از عطر گل بابونه                  قدری بویید

یا که در چشم تک مادر عشق     قدری خندید

مرگ را ابتدا باید ترسید    و در آخر جان ناقابل را باید بخشید

من نه تصویرگرم  نه غزل خوان و نه مشکوف شب خواهش صبح

من به مانند هزاران عاشق

در خیال دل خود

عشق را فهمیدم

دید روشنگریم از پس چشمان تو چیزی دیده

و حسم می گوید در تنور دل تو

بوی عشق پیچیده

زود   صبح دل من ظهر شده

و به مانند یک نان بیات    صبر فولادی الان دلم ترد شده


یک اذان کافی نیست

یک اذان کافی نیست  در جوار گوش بچگی های دلم

ختم قرآن باید خواند

گوش خود را نتکان در صدای برخورد هوا با پر ققنوس خیال

بی خود از همهمۀ راه جهان راه برو

بی صدا ، بی آهنگ

زندگی شعر نویی است

شعر را حفظ نکن

واژه ها عمقی نیست

مهنیش را تو بفهم

معنیش تکراریست

هر ثانیه ، هر روز ، در مثالی زیبا    هر صبح

معنیش در افق سرخ غروب متبلور شده است

در صدای چشمه ، در نوای بلبل

چشم را باید بست       وقتی از منظرۀ تار جهان دلگیری

وقتی هر لحظه این عمر دراز     می میری

کاش دیوار یقین از بودن

اینقدر سایه نداشت

کاش می شد بودن،کاش می شدماندن

کاش می شد عاشقیت در من         حد و اندازه نداشت

گفته بودی به دلم        ماندن و رفتن من دست خودم نیست که من قول دهم

اما

مگر از یاد دلت رفته که آخر قول من را دادی

تو که بد قول نبودی ای عشق

تو که بدقول نبودی سایه سار دل دلتنگی من



چهارشنبه بیست و یکم مهر 1389  توسط میترادات   |

 


چند روز است که من تنهایم

چند روز است که در خاطره ام شعر خوشی جاری نیست

چند روز است که در حوض وفای دل من ماهی نیست

چند روز است که من گریانم

زندگی صحنه از دلتنگی است

زندگی تار تر از شهر سکوت یا ته چاه، زندگی یک خواب است

گاه گاهی که لب پنجره خاطره ات می آیم

گریه ام میگیرد

از تماشای همه منظره های خوش تو     اشک من می بارد

تو عزیزم بودی

یار دیروز که نه

یار هرلحظه این روز و شب و خواب غریبم بودی

یاد دیروز بخیر

حالا

چه مرا تازه کند در شب دلتنگی تو

که مرا مهر دهد جای همدردی تو

آسمان مال دلم بود ولی حیف که من

از شب تار و دل تاریکی

ناگهان ترسیدم

من میان شب این دلتنگی خواب بد می دیدم و همه خواب بدم به حقیقت پیوست

همه ی پنجره های این شهر

عکس چشمان تو را در دل من می کارند

هر نوایی که کسی سر داده

در سرابی به صدای تو بدل می گردد

نیست آن شعر قدیم

نیست آن خواب خوش و چشم به راه فردا

این همه دلتنگی

این همه دربدری در کنار مقصد

آخر این قلب دلم می میرد


شب تار است

و تمامی قاصدک های بیدار آواز خوش خواب را می نوازند ولی خوابم نمی آید

در گوشم صدای تو آرام ترانه ای را میخواند که گهگاه به زمزمه ای دور از چشم من آن را تکرار می کردی

تصویر همه رویاهای بر باد رفته ام ناخود آگاه  در جلوی چشمانم اکران می شود

خسته شدم

باز هم تنهایی

تقدیری این همه بی کس را برای خودم دستچین نکرده بودم

ولی چه می شود کرد

چه می شود کرد که در این قرن پر از محرومیت عشق

به همین عشق هایی که به زحمت معده ی تنهاییم را ساکت می کند باید قانع بود

و در پایان هم با دلدردی از جنس جدایی می فهمم که خیال سیر شدن اندیشه ای پوچ بود

تو همه جا هستی

در خیابان

در ازدحام صف پرداخت قبوض در یک بانک

یا در تنهاترین لحظاتم

تو کنارم هستی و با من سخن می گویی

تا جایی که هنوز باور رفتنت برایم به یک تلقین شبیه تر است تا یک واقیت

ولی وقتی ناگهان در آن همه تنهای می خواهم لمست کنم

غیب می شوی

می روی

و تنهایم می گذاری

تا بار دیگر که اندیشه لمس تو از یادم بپرد کنارم بازگردی

در این چند وقت هیچ قاصدکی را ندیده ام تا همه حرفهایم را به او بسپرم و با فوتی بلند آن را بسویت پرواز دهم

هر بار دلم میگیرد چشم هایم را می بندم

و قاصدک رویایم را با فوتی کوچک به پروزا در می اورم

صعودی نرم بر بالش جریان خیالات خوش

از این بالا همه ی روزهای دیروز را یکجا می شود دید

روزی که تو را از میان همین دشت و در خیل عابرهای مخشوش و سردرگم دیدم

وهمان دقیقه ای که حس خودم را فهمیدم

روزهایی که به خوشی و دلشوره از دوری تو گذشت و به اینجایی رسید که از آن می ترسیدم

در کوچه متروک دلم طراوت باران هم مهمان نمیشود تا این طاعون دلتنگی از ذره های احساسم شسته شود

ابرهای سیاه فقط سیاهیشان را به من می دهند و همان انعکاس خورشید

که زاویه های تار احساسم را نورافشانی می کند را هم از من می گیرند

دیروز به لب چشمه ی ارامشم رفتم تا از آن به اندازه مشک ظرفیتم کمی خیالات خوش بردارم

ولی با دلی به این همه نبود شانس عادت کرده ،چشمه ام را هم خشک دیدم

و لاجرم فهمیدم که در این روزگار باقی مانده باید به آب تلخ همین غم های تلمبار شده و احساسات کهنه قناعت کرد

لا اقل اینگونه درس صبور بودن و قتاعت را یاد می گیرم

بی خود از حادثه ای چنین بزرگ که با ثبات ترین ستون های سد بلند زندگیم را با فشار عظیمش به ترک رسانده به کلبه چوبی یاد تو باز می گردم

قاب عکس های تو همه به دبوار آویزانند ولی

ولی همه ی آن ها را برگرداندم تا چشم های نافذت این همه دلتنگی را بهانه ای برای اخم، به لبخندت ندهد

 نمی شود گفت که در این سال که خساست آسمان از جفای خورشید پیشی گرفته قلب تشنه ام چقدر دوام می آورد ولی

تا آنجا که بتوانم سر قولم می ایستم و گریه هایم را از ترس دلهره تو سرکوب می کنم

تو آرام در این شب دوری بخاب که من امروز یا فردا یا روزی پیشتر که زمان تقدیر کند کنار تو خواهم بود

و همه آرزوهایمان را به عشق معبودی چنین سخاوت مند و مهربان در کتاب ابدیت ورق می زنیم

عاشقم باش


یکشنبه هجدهم مهر 1389  توسط میترادات   |

 

نیا ای اشک



کاش بدانی که چقدر دلم برای تو تنگ شده

و دلتنگیت از بس که در دلم تکرار شده تبدیل به سنگ شده

برای صدای تو

برای کلام تو

برای خنده های گاه به گاه تو دلم لک زده ای هستی من

بیا سکوت را بشکن که درمیان حجوم لحظه های بی تو خسته شده ام

سکوت و سکوت و سکوت    باز هم تنهایی

چرا میان این همه علیت و دلیل پرم از شیدایی

چرا دوصد که نه   هزاران غصه در دلم دارم

چرامیان هر لحظه ایمانم به جای یقین شک می کارم

چرا بهار را به نشانۀ سبزی تازه اش قبول نکرده ام

چرا در رونق فرار مغزها به عرش من هبوت نکرده ام

چرا دلتنگیم میان لحظه حال دفن نمی شود

چرا بار فشار شیطان در روز قیامت وزن نمی شود

چرا صدا درون گلوی اعتراض به خفقان خفته می شود

چرا شن های ریز شادیم با موج متواتر دلشوره شسته می شود

چرا هیچ کس این دل یتیم را کفالت نمی کند

چرا از میان مردمان این زمانه کسی صداقت نمی کند

منم تنها

منم جامانده در گذر زمین به عرش

منم که از اوج عشق تو این چنین ذلیل شده افتاده ام به فرش

دلت را به دلم محرم کن که من محرم دیگر نمی خواهم

اگر هم قبول نکنی من بدون هیچ حرفی درسکوت مثل باران شبانه می بارم

برای ثانیه ثانیه بی خبریم از تو در دلم شعر گفته ام ای هستی من

هرچند که دوری تو چاره نشده باقی مانده ای دلیل سرمستی من

همۀ شادی این چند روزه ام فقط بخاطر بودن در کنار توست

اگر که این چنین از تو بی خبر شوم شکسته می شوم بی تحمل و سست

نه       نیا    ای اشک

بخدا این اولین بار است که برای تو گریه می کنم

چون در تو فقط شادی دیده ام و با تو که هستم احساس غم نمی کنم

پس اشک هایم را پاک می کنم گرچه بزور ولی به آرامی

به یاد خنده های تو لبخند می زنم     تویی که به احساس دلم مهر سرانجامی

ببار محبتت را بر دشت خشک شدۀ احساسم

بهار و پاییز و همۀ سال را در کنار دست دلم به سرببری فردا

تمام شب های سال را تا صبح به تماشای آسمان بنشینیم حتی شب یلدا

کاش بدانی که چقدر دلم برایت تنگ شده

و بوم تا دیروز سفید دلم امروز پر از نقش و رنگ شده

قناری سرخوش میان دشت تازه از زمستان گریختۀ تنهاییم می خواند

و لحظۀ شکاف پیلۀ پروانه در خاطرم همیشه می ماند

کسی که به دست خط من آشناست راز نگفته ام را می داند

و لشکر امید به سوی صف دشمنش حراس شجاعانه می راند

کدام نفس معنای هم نفس را درک نمی کند

چرا این غمه بزرگ سطح هیچ گونه ای را تر نمی کند

چرا در میان برگ برگ گل صفا بو نمی فکنند

چرا فقط شعار می دهند که به خدا هیچ وقت دل نمی شکنند

چرا هزاران که نه میلیاردها حرف نگفته من دارم

چرا میان تنهایی ام بدون هیچ دلیل           اشک به زحمت تلمبار شده ام را می بارم

چرا خدا جواب این همه خواهش مرا زود نمی دهد

چرا هیچ کس دله تنهای مرا به قیمت وفا نمی خرد

چرا و چرا و چرا تا کجا ادامه دهم

چرا این همه سوال بی جواب مرا نمی کشتم

بیا که به اندازۀ تک تک لحظات گذر شده از عمر جهان دلم تنگ است برای تو

بیا که بدون هیچ پرسشی اگر تو بخواهی جان جهانیم را میکنم فدای تو


چهارشنبه بیست و چهارم شهریور 1389  توسط میترادات   |

 

شعر کوتاه

گرچه شعرم کوتاه

                      ولی از عشق تو بس طولانی است

گرچه دریای دلم در کنارت آرام

                                  بارها گفتم و باز هم می گوبم

                                                         در نبودت دل من طوفانی است

روز من مثل شب است

    شب من شک و گمان

         تو در این خیل گذرهای زمان

                 لطف کن در کنار دست احساس دلم باز بمان

شعر هایم غمگین

    خنده هایم زوری است

          در همین لحظه آرام الان

                        در درونم شوریست

                                       اگر این فاصله ها دور نبود

                                            اگر این مزه عشق من و تو شور نبود

                                                      اگر این تنهایی انقدر درد نداشت

                                                                اگر حس دل تو شرم نداشت

من به تو می گفتم

      تو تمام هستی و علت دنیای منی

گرچه دوری اما

        هم زمان با عشقت

                 همدل و همدم شبهای منی

من دعا خواهم کرد

ضربان قلبت

شعر و آهنگ احساس محبت های خدا را بنوازد همیشه      تا که روزی با تو همراه شوم

                                                                       تا که روزی با من همراه شوی

وای آن شب چه شبی است


چهارشنبه بیست و چهارم شهریور 1389  توسط میترادات   |

 

دارم می ترکم از غصه

دلی خالی   شبی تاریک    لبی خسته        دو چشم باز

و آغوشی پراز حسرت

که لمس آن خدای قابل بوسیدنش را         از یاد دلش برده

و از وقتی موسیقی الفاظ صدایش را شنیده   زندگی در جسم او مرده

به جز تنهایی و تنهایی و دیگر بگویم هیچ



کسی باور ندارد آسمان ذهن من آبیست

کسی باور ندارد عشق من از هرچه احساس پلید ، عشق های  رسم امروزی شده، خالیست

کسی باور ندارد حس دور از دیگران بودن درون من  غروری نیست و ذهنم خاکی خاکیست

کسی باور ندارد خسته ام از حس تنهایی

کسی باور ندار...................


دیگه نمیتونم با وزن حرف بزنم  دارم میترکممممم

هرچی به ذهنم برسه براتون میگم

امشب شبی تاریک است

و سایه های وحشت در هر گوشه این خانه بازی آدم بزرگ ها کز کرده اند

صدای ناله گربه ای که بچه هایش را در نبود غذای چند روزه از دست داده

نمی گذاردکه پیر مرد خسته از گذران عمر خوابش بگیرد

جیر جیرک ها موسیقی خواب را برای هرشنونده ای می نوازند

و باد خبرهای تازه را در گوش سبزه ها و گل ها

                                    شاخه ها و برگ ها

                                   و دخترکی که موهای سیاهش را به سیاهی شب گره زده

                                    زمزمه می کند

از کوچه می گذرم

و خوشه ای انگور که از پرچین باغ همسایه گذشته مرا با اندازه ادم و هوا وسوسه می کند

باز هم درد زایمان را با تمام وجود حس می کنم و سوال های بی جوابم یکی یکی زاییده می شوند

براستی چرا برای هر پروانه از پیله درامده تولد نمی گیرند

چرا بغض آسمان کویر در این همه تنهایی سوت و کورش نمی ترکد

چرا مردم فقط شروع بهار را جشن می گیرند

حال که ساعت نزدیک نصفه شب است

دلشوره دارم از منتظر ماندن برای طلوع صبحدم

من دلم برای شب های تابستان تنگ شده

شب هایی که بین من و ستاره ها هیچ چیز نبود

و من با خماری چشمانم از تمرکز در چشمک آنها خوابم میبرد

کاش

کاش این سیب تعقل زودتر از درخت علیت بر سر من بخورد تا من این فلسفه بی منطق را رها کنم

شیب تند جاده زندگی حتی با سنگین ترین دنده های توان من قابل گذر نیست

کاش به قول مدیر مدرسه راهنماییمان من آدم می شدم

کاش من ادم می شدم که حالا از حسرت آن همه فرصت آدم شدن وجدانم سر من داد نزند

من حراس ندارم از کوچه های تنگ و تاریک تزویر شما

ولی از فانوس های خاموشی که در سیاهی شب جلوی چشم گرفته اید می ترسم

من یقین دارم یک روز بهار با من قهر می کند

و همه گل های تا کنون هدیه داده اش را از من پس می گیرد

یقین دارم سکوت مرداب به پژواک نعره ای بزرگ شکسته می شود

و آن ققنوس های آتش گرفته بار دیگر از خاکسترشان متولد می شوند

من خوب میدانم که هنوز بیست ساله هستم

ولی کسی نمی داند که من در هر لحظه این بیست سال دو جا بوده ام

هم در لحظه حال دنیای شما

و هم در لحظه حال رویای خودم

آری انگار همین دیروز بود که از دلخوریم برای بی وفایی قاصدک های تو به خدا شکایت کردم

و باز هم خوب یادم هست که فردایش

یک خیل قاصدک پشت پنجره بسته اتاقم عاشقانه همراه باد می رقصیدند

بیست

اری بیست سال است که بی وفایی لحظه ها را در خیابان روان زمان دست به چانه تماشا می کنم

و گهگاهی بدون هیچ ارتعاشی اشک هایم بی اراده جلگه گونه هایم را بارانی می کند

نمیتوانم

نمی توانم دیگر بگویم

از دلتنگی،از بی وفایی ،از این همه محبت حواله داده شده به روز قیامت خسته شده ام


خیلی جلوی خودمو گرفتم که اصلا این پست رو نزارم ولی..

واقعا ببخشید

یا حق



جمعه نوزدهم شهریور 1389  توسط میترادات   |

 

من از حال گلم بی خبرمممم


زیر پرچین خیال

در میان دشت بی مرز حواس

یا که لای سبزی دشت تو را می بینم

پی من راه نرو

خود خود را جای بی چارگیت جا نگذار

گریه کن در شب بیداری زخم

من چه نا مفهومم  وقتی از من دوری

آری باز هم

منه بیچاره ز حال گل خود بی خبرم

بی خود و بی آهنگ

پی بیچارگی ام می گردم

فارغ از ذوق و خوشی

در عدم های حواس جسمم

من چه نامفهومم

چشم هایم را آرام می بندم و نفس هایم را

 یک به یک می شمرم

چشم وا خواهم کرد

و دوباره به دلم می نگرم

باز هم تاری زودرس فاصله ها

کو؟؟؟!!!

کو تماشای سکوت در شب دلتنگی من

من خودم از همان پیر شب حادثه ها پرسیدم

 که کجا راز شب واقعه را باید جست

او به من خیره شد و گفت

نگرد

پی بیچارگیت چاره نکن

که شب واقعه دور از حالاست

اصلا شاید به همه عمر زمین پا ندهد

کاش می شد خندید

کاش می شد خندید    در میان بارش قطره اشک

کاش می شد خندید    در میان بارش قطره اشک   که پر از دلتنگیست

هستیم          کاش که حالا بودی

در کنار دست احساس دلم

کاش   اما حالا هم چنان هم دوری

آنقدر دور که من میترسم

از شب واقعه و سعی سکوت

از همین درد جگر سوز و بد دلشوره

کاش میشد فهمید که چرا روی گل نرگس من زرد شده

یا چرا زیر خورشید سحر جسم احساس تنم سرد شده

شاید آن بچه که میگفت:  خدایا بر سر گربه بی خانه من آب نریز، مرد شده

چه کسی می داند

یا برای چه کسی اما شد که بخواهد پاسخش را بدهد

هستی از دوری تو  واژه ها مخشوشند

هر کدام از پی مطرح شدن خویش میان ذهنم          میکوشند

بی امان می آیند و به دیوار دلم موج هایی که به قد فلسفه سهمگین اند     می کوبند

من خودم هستم و خود

من خودم هستم و خود      و خدایی که همین نزدیکی است

من خودم هستم و خود        وخدایی که همین نزدیکی است و      تو ای هستی من

تو مرا باور کن

تو مرا سیر بفهم

آری     تو فقط جنس مرا می دانی    حتی همین حالا که به خود مشکوکم

تو مرا بیشتر از خود من باور داری

خسته ام در همین ساعت چهار

پس تو هم خوب بخواب

در میان خوابت به خدا باز بگو (.........)

یا حققققققققققققق

 

 

 

 


دوشنبه پانزدهم شهریور 1389  توسط میترادات   |

 

از حال گلم بي خبرم

چه بگویم وقتی از حال گلم بی خبرم

من آشفته میان حس دلتنگی و دلشوره دست در دست خودم دربدرم

چه بگویم که من از دلشوره  جگرم می سوزد

و همین دلشوره     حس تنهایی الانم را   به خیالات و به ترسیدن از این سعی سکوت      می دوزد

پس چرا باید گفت   یا که اصلاً به چه کس باید گفت

او خودش می داند گل نازم چه گلی است

او خودش می داند در میان سینۀ متورم شده ام چه دلی است

و در این دل چه کسی بی امان می گوید که خدا عاشق توست

چه بگویم ای دوست

یا که شاید هم درد

یا تو ای عشق  عزیز

گاه گاهی که میان رویا

دست چون برف زمستان تو را می گیرم

ابر کم طاقت و بی صبر دلم می بارد

ساکت و بی آهنگ

دل دلتنگی من چند روزی است که دیوانه شده

بند و زنجیر و حصار سینه   بس که تقلا کرده و می جنبد    پاره شده

جان من می کاهد

نفسم را تنگ گرفته حالا

و از دوچشمم هستیش را می خواهد

به خدا من بیچاره از او بی خبرم

نفسم را ول کن

یا که حالا یا دیر

من خودم می میرم

جان من را تو نگیر ای دل من

من خودم از غم دوری گلت        یا که حالا یا دیر            میمیرم

 


شنبه سی ام مرداد 1389  توسط میترادات   |

 

به نام خدا

شاید کمتر کسی حتی تا چند خیابان آن طرف تر وجود داشته باشد که مگی را نشناسد . دختری با قدی متوسط و اندامی نحیف و لاغر که موهای خرماییش همیشه از دور هم او را قابل شناسایی می کند.

دختری که همه دیگر به کارهای عجیب و غریبش عادت کرده اند و بچه های هم سن و سالش میدانستند که نباید با او بازی کنند ، برای همین مگی بیرون رفتن را زیاد دوست نداشت و بیشتر در خانه می ماند و کتاب می خواند.او بیشتر کتاب های داستان می خواند ولی آنقدر وقت داشت که به تکلیف مدرسه اش برسد و نمره های خوبی بگیرد.تنها چیزی که او را علاقمند به ترک خانه میکرد جولی بود.

او کمی از مگی کوتاه قدتر بود و همیشه لباس های کهنه و کثیف میپوشید و موهای بلندش را هیچ وقت شانه نمیکرد. جولی پدر و مادرش را در یک حادثه از دست داده بود و در خانه پدر بزرگ و مادر بزرگش زندگی می کرد.پدر بزرگ مگی کشاورز بود و با وجود پیری همیشه در حال کار و تلاش بود و به قول خودش از کار کردن لذت می برد،مادر بزرگ جولی هم اغلب به کارهای خانه می پرداخت و اوقات فراغتش را با بافتنی کردن می گذراند.

مگی و جولی اغلب زیر پرچین خانواده جونز حرف می زدند و بازی می کردند.پدر مگی که همه به جز مگی و مادرش او را آقای جونز صدا میزدند، مدیر یک چاپخانه بود که در شهر لندن قرار داشت و از پدرش به او ارث رسیده بود.او همیشه برای مگی یک نسخه از چیزی که چاپ می کردند را با خودش به خانه می آورد به همین دلیل خانه آنها پر از  کتا ب و مجله بود که بیشتر آنها در چند قفسه بزرگ در یک اتاق مخصوص به اسم((کتابخانه خانواده جونز)) نگهداری می شد و این اسم با خط درشت بر سر در طلایی اطاق حک شده بود.

از آنجا که چاپخانه در لندن قرار داشت و آقای جونز راضی نمی شد ارثیه خانوادگیش را به دست کسی بسپارد هر روز صبح زود قبل از اینکه مگی از خواب بیدار شود سر کار می رفت و شبها هم اغلب دیر می آمد ولی یک نفر همیش خانه بود و تا حد زیادی شبیه مگی بود

او مادر مگی بود زنی جوان و زیبا و بی نهایت مهربان که بیشتر وقت ها خانه بود و از نظر مگی زیاد تلویزیون تماشا می کرد چون او به برنامه های آشپزی و خانه داری و سریال های تلویزیون زیاد علاقه داشت و به ندرت یک قسمت از آنها را از دست  می داد.

مگی هیچ خواهر برادری نداشت و بخاطر همین اغلب تنها بود. او به محض اینکه از مدرسه می آمد تکالیش را انجام می داد و به کتابخانه می رفت. مگی بیشتر این کتاب ها را خوانده بود و گاهی بعضی از آنها را بیش از چند بار خوانده بود . او بیشتر به داستان ها و افسانه ها علاقه داشت و همیشه از کارهای عجیب و غریب خوشش می آمد . او دلش می خواست پرواز کند و دوست داشت بدون دست زدن به چیزی آن را تکان دهد یا شومینه را روشن کند و هر وقت به این فکرها فرو میرفت یاد خاطرات گذشته می افتاد ،یاد اینکه چرا همه اورا دختر عجیب و غریب می نامیدند.

اولین بار در شش سالگی در اولین روزی که قرار بود به مدرسه برود . او آنقدر می ترسید که وقتی با مادرش به مدرسه زفت همین که به مدرسه رسیدن توی دلش آرزو کرد که ای کاش در مدرسه اصلا امروز باز نشه و وقتی مادرش خاست وارد مدرسه بشه و درو باز کنه با تعجب فهمید که به ارزوش رسیده و بعد از ساعتی همه بچه ها با مادراشون پشت در مدرسه جم شدند و آن روز با وجود اینکه مدیر مدرسه کلید ساز آورده بود در مدرسه باز نشد و فردای آن روز در مدرسه را با چهار چوب عوض کردند.

یا وقتی با یکی از بچه ها که بخاطر دستخطش اورا مسخره کرده بود دعوا کرده بود ، مگی آنقدر عصبی شده بود که دلش می خواست صدای دوستش را دیگر نشنود و با صدای بلند گفت ((خفه شو)) و او تا یک هفته نتوانسته بود حرف بزند و هزارات حادثه دیگر که او را به دختر عجیب و غریب شهر تبدیل کرده بود ولی مگی هرگز با اراده خودش کار عجیبی نمی توانست انجام بدهد وفقط وقتی زیاد عصبانی می شد و یا وقتی از تهه دلش یک چیز را می خواست اتفاق خاصی می افتاد

او بارها امتحان کرده بود و گاهی اوقات ساعت ها به لامپ روشن نگاه می کرد و از تهه دل ارزو می کرد که خاموش شود ولی جز کم و زیاد شدن نورش که مطمعنا بخاطر نوسان برق بود هیچ اتفاق خاصی نمی افتاد.

مگی زیاد از تلویزیون تماشا کردن خوشش نمی آمد و بیشتر دلش  می خاست به اتاق کتابها برود و اغلب وقتش را انجا بگذراندو بیشتر وقتا اونو با اتاق خابش اشتباهی میگرفت . او در میان همه کتاب های کتابخانه کتاب افسانه سه جادوگر را بیشتر دوس داشت . در واقع اون کتاب یکی از کتابهای چاپ خانه پدرش نبود و اصلا مشخصات چاپ نداشت . مگی هر وقت به اون نگاه می کرد یاد روزی که آن کتاب را پیدا کرده بود می افتاد .اون کتاب را یکبار وقتی از مدرسه می امد در راه پیدا کرده بود ، همیشه این خاطره با تمام جزئیاتش را بخاطر داشت.

آن روز هوا بارانی بود و جولی هم بخاطر سرما خوردگیش مدرسه نیامده بود.مگی تنها ، در حالی که به زیادی تکلیف امروزش فکر می کرد  و با دسته چترش ور میرفت ناگهان احساس کرد دارد تعادلش را از دست می دهد و میا زمین وهوا معلق است . بی اراده دسته چترش را رها کرد و سعی کرد با دست هایش جلوی زمین خوردنش را بگیرد تا لباس هایش کثیف نشود اما دیگر دیر شده بود

تمام بلوز مدرسه اش خیس شده بود و تمام محتویات کیفش هم در طول پیاده رو و گوشه خیابان پخش شده بود.با اینکه پایش کمی درد داشت و انگار زخم شده بود ، سریع بلند شد و وسایلش را جم کرد و در کیفش گذاشت ولی حالا دیگر همه آنها خیس آب بودند و از همه آنها آب چکه می کرد.چترش را برداشت و خواست به طرف خانه برود که زودتر کتاب هایش را جلوی شومینه بگیرد تا بیشتر از این خراب نشوند که ناگهان بی اراده سرش را برگرداند تا دلیل این همه اتفاق و بد بختی را ببیند.او هزاران بار این مسیر را آمده بود و تمام چاله چوله های مسیر را با چشم بسته هم رد می کرد ولی نمی دانست چه چیزی باعث شده امروز زمین بخورد . وقتی کاملا به پشت سرش نگاه کرد فقط یک کتاب آنجا دید اول فکر کرد یکی از کتاب های خودش است که یادش رفته بردارد ولی وقتی نزدیکتر رفت فهمید که کتاب او نیست و این کتاب همان دلیل زمین خوردنش بود .کتاب را برداشت و داشت به اسمش که با خطی زیبا نوشته شده بود نگاه می کرد که چیزی توجهش را جلب کرد . صدای بلندی از خانه ای که مقابل آن ایستاده بود می آمد. زنی بدون توجه به بلندی صدایش داشت با کسی حرف میزد مگی نمی خاست بی اجازه به حرف های مردم گوش بدهد ولی بی اراده توجهش بیشتر جلب می شد و صدا برایش واضح تر می شد زن می گفت(اون بسته اشتباهی اومده))ناگهان صدای بچه ای شنیده شد، با اینکه صدایش بلند نبود ولی حرفهایش قابل تشخیص بود بچه گفت((ولی مامان اون مال من بود اسم من روش نوشته شده بود))

((ممکنه مال کسی باشه که اسمش شبیه توئه ، اصلا چرا هیچ تمبر آدرسی نداشت))مادر آن بچه این را با نهایت بلندی گفت و بچه که از صدایش معلوم بود پسر است گفت((خب شاید کسی اونو با دست خودش توی صندوق پست انداخته))

صدای مادرش کمی آرامتر شد((خودت میدونی ما نه توی این شهر نه توی این کشور هیچ اشنایی نداریم)) پسر خاست جوابی بدهد ولی صدایش در فریاد مادرش خفه شد((دیگه حرفی نباشه ،برو توی اتاقت))و صدای فریاد چهارچوب در به نشانه اعتراض به این همه خشونت کاملا شنیده شد.مگی تازه یادش امده بود که کجاست و چند دقیقه قبل  به چه وضع وحشتناکی روی زمین افتاده بود و چترش هم خم شده بود و روپوشش از قبل هم خیس تر شه بود . او کتاب را دوباره نگاه کرد.کهنه بود و جلد چرمیش خیلی قشنگ بود و مگی چند لحظه بر روی اسمش تمرکز کرد ((افسانه سه جادوگر)).اهسته کتاب را باز کرد و با کمال تعجب دید با اینکه خیلی خیس شده بود و آب از تمام صفحه هایش چکه می کرد ولی نوشته هایش انگار تازه نوشته شده بودند و مگی خیال کرد برگ هایش پلاستیکی است که آب رویش تاثیری ندارد ولی وقتی آن را لمس کرد فهمید کاغذ است . کتاب را بست و توی کیفش گذاشت و سریع به طرف خانه رفت.

همین که وارد خانه شد و سلام کرد مامان مگی یدفه جیغ کشید.. مگی گفت: نگران نباش مامان فقط زمین خوردم

مامان گفت:مطمعن باشم اتفاق دیگه ای نیفتاده و مگی گفت: اره مامان

مامان گفت:خب حالا وسایلتو بده من و برو حموم

مگی با حالت خاصی از انزجار گفت:اوه مامان نمیشه فقط لباسامو عوض کنم و مامان مگی با یکم عصبانیت گفت :نه ، تا تو بری حموم من لباس تمیز و حوله برات میارم. مگی به حالت قهر کیفشو به مامانش داد و به طرف حموم رفت. تمام مدت زیر دوش حموم به اون کتاب فکر می کرد و اسم عجیبش و حرفایی که از توی اون خونه شنیده بود

شک نداشت اون کتاب همون بسته ای بود که برای پسر اون خونه رسیده بود ولی چرا کسی باید یه هدیه را دور بندازه

چگونه بدون تمبر و ادرس بسترو پست میکنن؟ایا اونو یکی از همسایه هاشون برای پسره توی صندوق پست گذاشته بود؟و هزاران سوال دیگه. مگی خیلی زود از حموم بیرون اومد و در طول ناهار هم همش حواسش به طبقه بالا و اون کتاب بود.با اینکه گرسنه بود کمتر از هر روز غذا خورده بود و سریع از مامانش تشکر کرد و پله هارو دوتا یکی بالا رفت .مامان مگی به طور مشکوکی نگاش کرد و شروع به جم کردن ظرفا کرد.

اتاق مگی توی طبقه بالا بود و در واقع طبقه بالا فقط شامل اتاق اون و اتاق کتابخونه و اتاق خواب بابا و مامانش بود.اتاق مگی بزرگ بود و یه پنجره دایره ای داشت که منظره خیابان (تیلن فرد)همیشه از اون پیدا بود

مگی سریع کیفشو باز کرد . هنوز کتابای مدرسش خیس بود .و مگی بدون توجه به اونا کتابی که از همه بزرگتر بود و جلد چرمی خاصی داشت را برداشت و روی تختش نشست. توی چند صفحه اول چیزی نوشته نشده بود ولی یدفه..........خشکش زد..............این دیگه چی بود...............

 

ادامه تا بعد.....

دوشنبه بیست و پنجم مرداد 1389  توسط میترادات   |

 

دنیای من

دنیای من سرشار از شعر است

سرشار از نیلوفر آبی

از طعم ترش گوجه های نارس گلدان همسایه

از بوی عطر نرگس و پونه

از التماس آفتابگردان در شب تاریک

از حس واکسن های علیت بر دو دست جسم احساسم

از عشق بی معشوق

از آخرین تصویر چشمانت

اشعار من بی قافیه گشته

بیتم میان سطر بی پایان عشق تو چه کوتاه است

مصرع برایم مثل یک دیوار کوتاه است

امشب دلم از درد دلتنگی نمی خوابد

این کوچه ها انگار یک مرداب بی آب است

ساکت

بدون هیچ تبدیل و تکانی خشک

این شهر انگار شهر ارواح است

مردم فقط در اندکی عمری که می خواهند

در زندگی دنبال ناچیز ارزوهای بظاهر دور بچگیهاشان می گردند

دیشب

آری همین دیشب که در سعی سعی سکوت خود

به دنبال دویست و شصتمین تردید می گشتم

ناگه میان آخرین تصویر نقاشی گشته دستان احساسم

دلم از ترس فردا ریخت

اری همان فردا

همان فردا که می گویند...........................

...............




جمعه پانزدهم مرداد 1389  توسط میترادات   |

 

شاید این یک شعر است

شاید این یک رویاست

شاید این فکر خوش و خواب شب تنهاییست

اما............

دل غم دیده ی من هستیش را دیده

گل خوشبختی این عمر گران را به خیالش چیده

شایدم عاشق او گشته در این سعی سکوت

گرچه از فاصله ها

هرچه هم نادیده

هستیم بیمار است

گرچه من میدانم

                        حس امید دلش     هم چنان بیدار است

گرچه من می دانم زندگی دست خداست

گرچه من می دانم

نعمتش رنگ بلاست

او مرا می داند

و میان بی علیتیه قرن زمین

فلسفه می خواند

من دلم خوشبخت است

چون که او گفت که تا هرچه شده   با دلم می ماند

هستیم مشکوک است

به زمان و به مکان و به همه ثانیه ها

او به خورشید و شب و مادر عشق مشکوک است

او ولی می بخشد

همه ی بی خبریش از خورشید

همه ی ثانیه های حیله و تزویرش

او ولی می بوسد

عشق قالب شده در مادر خاک

او همیشه خوب است

هستیم شعر مرا گر دیدی

بی گمان معنی احساس مرا فهمیدی

پس هرکجا هستی باش

که دعایم  مثله خاک قدمت      با تو همراه شده     و.........

 


چهارشنبه پنجم خرداد 1389  توسط میترادات   |

 

خوابم می اید

خوابم می آید

دلم می خواهد سرم را ول کنم بر بالش خاطرات خوشم

 وبی ترس از سر رفتن اجاق رویایم

هرچه دلم می خواهد بخوابم

دلم می خواهد بخوابم

و در خواب همه ی آرزوهایم را بچشم

همیشه دلم می خواست  برای یک روز هم که شده چوپان باشم

پس بر بوم سیاه رویایم دشتی میکشم سر سبز

و گله ای از گوسفند های سفید

 که پریشان می چرند

و من که زیر درختی نشسته ام و با فلوت احساس آهنگ خوش زنده باد خدا را می نوازم

دلم می خواهد در کوچه کوچه ی بچگیم سرک بکشم

و توپ پلاستیکی عشقم را

بی هیچ ترسی از پاره شدن به هر طرف که خاستم شوت کنم

اما نه..............

مرا تنها نمی گذارد این دلشوره

وقتی در چند خیایان آنطرف تر گل های نرگس و مریم

واقاقی های بی گناه را به قیمت ارزان حراج می کنند

وقتی که تورم کاذب امید به زندگی در خیال مردم شهرم

جای دلتنگی شبانه را گرفته

چگونه بخوابم وقتی ابرهای آسمانم را امروز به زور می گریانند

وقتی دله عاشق سیری ناچیز ریال است

چگونه بخوابم.............................

چشم هایم دیگر طاقت ندارند

باید گریه کنم تا این بار دلتنگی ها را

در این لحظه از دوشم زمین بگذارم

باید گریه کنم

باید گریه کنم که اشک های حلالم

طعم این نگاه های حرام را از چشم هایم بشویند

ولی نه...........

نه........................

دیگر نمی خواهم گریه کنم

مگر از این همه گریه ی من کدام قناری زندانی فرصت آزادی را تجربه کرد!!

کدام گل ملتمس زندگی را به خاطر خدا پرپر نکردند!!!

کدام کودک گریان را با نوازشی خنداندند!!!

مگر من که هستم که باید برای غم دیگران گریه کنم!!

دیگر نمی خواهم گریه کنم

می خواهم فلسفه ام را از علیت به جبرگرایی تغیر دهم

می خواهم بدون هیچ دلیلی به هر عابر گذشته از کنارم اخم کنم

می خواهم ناغافل خواب پروانه ها را به هم  بریزم

می خواهم که با دیدن هر پیله ی بسته یاد بچگیم نیفتم

می خوام شاد باشم

و از شاد بودنم لذت ببرم

می خواهم بهار را فقط برای بهار بودنش جشن بگیرم

مر رها کنید

تنهایم بگذارید

دیگر از این لحظه با همه ی شما قهر هستم

دیگر از این لحظه می خواهم بلند بلند با شما حرف بزنم

اصلن می خواهم  داد بزنم

نمی خواهم.............

رهایم کنید...............

دیگر نمی خواهم هیچ کدام شما را ببینم

ای خاطرات تلخ

ای غم های تلمبار شده

ای احساس های حقارت های دائمی

رهایم کنید

از این همه سکوت می خواهم فرار کنم

از این به بعد می خواهم همیشه

همیشه

هدفون های بی خیالیم را در گوشم بگذارم

و هیچ گاه از دیدن پرنده ی له شده در وسط خیابان نفسم نپرد

می خواهم تنهاییم را پر کنم با لحظات خسته کننده ی مشغولیت روزمره

و مانند هر روز در خیابان زمان

به شمارش لحظه های در حال گذر ننشینم

از چند وقت پیش

شمارش تعداد قطره های باران از دستم در رفته است

چرا که دیگر از راه رفتن زیر باران لذت نمی برم

من هم  مثله همه ی آدم های امروزی

چترم را باز می کنم

و با آلرژی خاص به خیس شدن شلوار اتو شده ام

آرام زیر باران راه می روم

من دیگر روزهای بهارم را به دراز کشیدن روی علف ها

و تماشای ابرهای قصه گو نمی گذرانم

بلکه کرم ضد آفتاب می زنم و با عینک های دودی

بر روی سنگ فرش شلوغ پیاده رو قدم می زنم

و به ویترین رنگارنگ مغازه ها نگاه میکنم

من دیگر ساعت ها به شنیدن آواز فناری

در باغ های بارور تابستان نمی نشینم

من باید جدیدترین آلبوم خواننده محبوبم را

با هدفون های ارجینال سونی گوش بدهم

و در گذر از کوچه های شهرمان

در جواب لبخند معصومانه ی یک کودک

فقط پوزخند بزنم

دیگر شعر های بچگیم را در تنهایی زمرمه نمی کنم

چون دیگر اصلاً تنها نمی شوم

تنهاییم پر می شود از دیگران

از باهم خندیدن    هر چند به چیزهای بی مزه

از کنار هم بودن      حتی شده به بهانه های ناچیز

من دیگر آنقدر ها تنها نمی شوم که خیالم مرا تنها گیر بیاورد

اگر کسی کنارم نباشد خودم  اندیشه ام را به بازی میگیریم

با خیال های خوش

با خندیدن به اسمس های بی مزه

 دیگر شب هایم پر نیست از شمع و سکوت

بلکه پر است از رقص نور و صدای باس کر کننده ی سیستم آخرین مدلم

که تازه آن را با قیمت خدا تومن خریده ام

آری از این به بعد من دیگر گریه نمی کنم

پس چشم باز میکنم

و تنگ آب بالای سرم را یک جا روی سرم خالی می کنم

و از زندگیم لذت میبرم

 


چهارشنبه پنجم خرداد 1389  توسط میترادات   |

 


یادگاری از شب های تنهایی و به تو اندیشیدن ای عشق
mitradatatmd@yahoo.com

 

 

قالب های اماده برای وبلاگ شما در بلوگفا
شیدا
مرضیه
لیلی
نارسیسا
فاطمه
سجاد
sima rad
فاطمه
.............
۩۞ღ•.•تورامن چشم درراهمღ•.• ۩۞۩
هر آنچه این دل طلب کرد
سکوت شب کویر
به نام او که خواست تا ما بخواهیم
آناهیتا
هم قسم
عاشقونه
آفت دل
عاشق بدون معشوق
خدا و عشق
یه دیوانه
وقتی بابام کوچیک بود
بهترین بهترین ها
آسمان پر ستاره
دانلود نرم افزار فیامهای جدید کلیپ مبایل و..........
چشمهای تو.................
نغمه های عاشقانه
زندگی
جذبه ای بفرست یا رب،کز خودم بیرون کشد
زندگی
ایمان بیاورم به آغاز فصل سرد
هق هق های حاتم
ناز
قاصدک بهم بگو چرا.............؟؟؟
آتیش
اینجا دنیای من است
فرصتی برای خندیدن
دانلود جدیدترین کلیپ های مبایل
ورق میسوزد
من و دل
نفس جون
ستاره بخت
تی تی
always in my heart(لطفا با اینترنت اکسپلورر باز کنید)
نقاشباشی
46koromozomi
هر وقت از راه رفتن خسته شدی بدو
وقتی حواست نیست،زیباترینی!
یک بعد از دنیای موازی اینجاست!!!!
پوپک و همه زندگیش
...Life is Sweet ...
علمی ، تفریحی ، هنری
تماشا

 

هفته چهارم فروردین 1391
هفته چهارم بهمن 1390
هفته دوم بهمن 1390
هفته چهارم مرداد 1390
هفته چهارم تیر 1390
هفته اوّل خرداد 1390
هفته اوّل فروردین 1390
هفته چهارم بهمن 1389
هفته سوم دی 1389
هفته اوّل دی 1389
هفته چهارم آبان 1389
هفته سوم آبان 1389
هفته دوم آبان 1389
هفته اوّل آبان 1389
هفته چهارم مهر 1389
هفته سوم مهر 1389
هفته چهارم شهریور 1389
هفته سوم شهریور 1389
هفته چهارم مرداد 1389
هفته سوم مرداد 1389
هفته اوّل خرداد 1389
هفته چهارم اردیبهشت 1389
هفته دوم اردیبهشت 1389
هفته اوّل اردیبهشت 1389
هفته سوم بهمن 1388
هفته سوم آذر 1388
هفته سوم آبان 1388
هفته دوم آبان 1388
هفته چهارم مهر 1388
هفته سوم مهر 1388
هفته اوّل مهر 1388
هفته چهارم شهریور 1388
هفته چهارم مرداد 1388
هفته دوم مرداد 1388
هفته اوّل مرداد 1388
هفته سوم تیر 1388
آرشيو

 

 

 

.: Weblog Theme By Blog Skin:.

 

شارژ ایرانسل

فروشگاه اينترنتي ايران آرنا

دانلود

دانلود